پرواز

من به رهايی می انديشم
 
به سختی از صخره سنگی بالا رفت. می خواست پرواز کند، مثل پرنده ها.
نوک صخره ايستاد. به پائين نگاه کرد و لحظه ای از ارتفاع زياد آن ترسيد؛
امّا با خود گفت : بايد پرواز کنيم؛ و آنگاه پريد.
دست هايش را مثل بال پرنده ها تکان تکان داد. امّا هرچه بيشتر بال می زد،
با سرعت بيشتری سقوط می کرد. به پائين نگاه کرد و در همان لحظه ،
بزرگترين کشف زندگی اش را کرد: او پا داشت و می توانست راه برود،
دستانش هم برای پرواز ساخته نشده بود.
اين را فهميد ، امّا خيلی دير شده بود. فقط يک متر تا زمين فاصله داشت.
 
به نقل از داستانک های همشهری
/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کلاقرمزی

پرو بال ما بریدند و در قفس گشودند --- چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد ( کجا میشه راه رفت ؟؟؟؟ )........ کلاقرمزی

ممد2

ايييييييييييييی واييييييييييييييی ... بابا ســـــــــــــــــــلام ... فرشاد تو کجائی عزيز ... تو آسمونا دنبالت می گشتم ... اينم خيلی زيبا بود ... ادامه بده ... يا حق ... ممد ۲

منصوره

آره...معمولاْ دير از اونچه که بايد به حقيقت می رسيم يا حتی اصلاْ نمی رسيم...!

leila

سلام فرشاد جان...وبلاگ با حالی داری موفق باشی

AiLaR KHABIS

فرشاد جان سلام!همچنان چشم انتظاريم که يکی ديگه از مطالب فوق العاده ت رو بخونيم!راستی مدتی که مسافرت بودی خيلی دلم برات تنگ شد.:*:-):X

bahar

سلام خوشحالم بعد اين همه مدت دوباره آپديت کردی ممنونم که اومدی و نظرت رو گذاشتی ولی من از شلوغی خوشم مياد همين شلوغيهاست که باعث ميشه آدم وجود خيلی چيزای ديگه رو اطراف خودش حس کنه و همين رنگهاست که رنگ دوباره و زيبايی رو به زندگی ميده شاداب باشی

hichkasehichkas

جالبه.اصلا اين بچه های فنی خيلی جالبترن.!

negar

تکان دهنده بود!

phoenix

شوکت پيراستگی چه صفايی دارد ...