هنوز در سفرم


(شعرها و يادداشتهاي منتشر نشده از سهراب سپهري)
به كوشش پريدخت سپهري
نشر فرزان روز
سال 1380



“موسيقي رنگها“ فرهاد رستمي


“هنوز در سفر“، در حقيقت پشت صحنة آثار هنرمندي است كه “نقاشي و شعر“ را با “رنگ و آهنگ“ درآميخته است. “زيباشناسي هنر؛ است بي هيچ پيرايه أي، و با همان زبان ساده كه برجسته ترين فلسفة آن “زيبايي“ است و تنها ملاك اين زيبايي گريز از “تصنع“ است. اگر از اين پنجره به جهان بنگريم “يك سنگ كنار جاده“ مي تواند از “يك اثر هنري“ زيباتر باشد و آنگاه كه از “جان اشياء“ دور شده باشيم زيبايي، “سنگ“ خواهد شد: “ در نقاشيهاي هرات، نقش زاغچه ها دقيق و زيباست. اما از زندگي تهي است. پرنده نقاشي شده بايستي بيرون از زمان بپرد. همچنان كه گل نقاشي شده بايد در ابديت روييده باشد“.

نگاه سپري به هنر تنها نگاه يك نقاش نيست. سهراب نقاشي را از شعر كمتر باز مي شناسد و اگر به نقد “نقاشي“، “شعر“ و “زبان“ مي پردازد، زبان او “زبان تحقيق“ نيست، زيباشناسي شاعرانه أي است كه در عين حال به كلي گويي و شعار نيز درنمي غلتد: “در ساخته هاي هنري، حقيقت و زيبايي از جوشش افتاده اند، سنگ شده اند… صد بار در شعرهاي خود واژة گل را به كار برده ايم، اما زيبايي ديناميك گل را هيچ گاه با خود به فضاي شعر نياورده ايم. من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را زير دستم احساس مي كنم همان اندازه سربلندم كه ملتها به داشتن شاهكارهاي هنري.“ (ص 89)

سهراب بزرگترين مشكل هنرمند و انسان امروز را چگونگي “طرز بيان“ مي داند. آنچه هنر امروز را دچار وسوسه كرده است، رخنة بي واسطة فلسفه در آن است: “شايد قرن ما نيز سخني براي گفتن دارد، ولي مثل اينكه هنوز نگفته است. قرن ما بيشتر دنبال طرز بيان رفته است. حقيقت گم شده، مثل اينكه اصلا قرن ما، قرن حرفهاي بريده و فريادهاي نارساست“. ما كم كم “آن“ اثر هنري را فداي فلسفه كرده ايم. خطاي نابخشودني ما اين است كه در زير چاقوي جراحي به تشريح گل مي پردازيم. گرايش اغراق آميز به “مدرنيسم“ و “پست مدرنيسم“ (و اينكه “هنر پست مدرن نبايد هيچ گونه نشانه أي از سنت داشته باشد“ دست كم براي ما كه گذشته مان مشحون از گل بوته هايي است شگفت و دل انگيز) لطافت هنر را به بوي فلسفه فروختن است.

پرتو مستقيم “فلسفه“، هنر را از زيبايي تهي مي كند و حال آنكه “هنر“ خود زيباترين زبان غيرمستقيم است. هنر نور را از روبه رو به چشم شما نمي تاباند. هنر بازتاب نيمرخ هستي است: “سالها پيش در بيابانهاي شهر خودمان زير درختي ايستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزديك آمد كه من قدري به عقب رفتم. مردمان پيوسته چنين اند تماشاي بي واسطه و رو در رو را تاب نمي آورند، تنها به نيمرخ اشياء چشم دارند.“ (ص 91)

سهراب همان گونه كه در “نقاشي“ از پرتو مستقيم نور گريزان است، در “شعر“ از “فضاي سكوت“ سخن مي گويد. او مي خواهد “سخن“ با “سكوت“ عجين باشد و از اين روست اگر “عشق“ را “صداي فاصله ها“ مي داند؛ “صداي فاصله هايي كه غرق ابهام اند“: “اگر ياران مثل درخت بيد خانة ما كم حرف بودند، هر روز به ديدنشان مي رفتم.“ (ص 91) سكوت شاعرانة سهراب گرايش رنگها به بي رنگي است. زمينه أي است براي چراغاني رنگها:

“بس كه بي رنگم چو آب از هر چه بينم “رنگ“ مي گيرم
بي صدايم همچو كوه از هر ندا “آهنگ” مي گيرم“

در نگاه سهراب هيچ جيز خالي از موسيقي رنگ نيست و جهان در جشني دائمي است. جشن رنگ، صدا ور قص دائمي اشياء: “در باغ ايراني جوي آب با كاشيهاي آبي چيزي است بيش از نصف آسمان، چيزي است مقدم بر انعكاس آبي آسمان آنكه مربوط به روح است و با نوح پيغمبر در رابطه است “آبي“ است.

“رنگ آبي“ بيت الغزل رنگهايي است كه سهراب دوست تر مي دارد:

“ … نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازة پرهاي صداقت آبي است…“

سهراب رنگ آبي را حتي از سبز سبزتر مي بيند: “گياهي ديدم كه سراپا آبي بود و چون چند تاي آن را از دور مي ديدي، مي پنداشتي تكه أي از صبح را روي زمين انداخته اند.“ (ص 91) واژة آبي مي تواند با “آب“ ايهام پيدا كند و از سويي به واسطة آسمان، ذهن را به “پرنده“ سوق دهد. پرنده خود به زعم سهراب آميزه أي است از “موسيقي و پر“ و صداي پرنده “پيراية زندگي او نيست كه پاره أي از اوست.“

سهراب همان گونه كه با “سكوت“ به اقليم “صدا“ها درمي آيد، در جهان “صورت“ به “بي شكلي“ مي گرايد. هم از اين روست كه نمي توان شعر او را از نقاشي بازشناخت. كلك مشاطة او از انديشة شاعرانه اش نقش مي پذيرد: “من هميشه در تهي نقاشيهايم پنهانم. صداي من از آنجا رساتر به گوش مي رسد. در تهي ها نگاه از پرواز خود باز نمي ماند. اما پري ها جزيره هاي روي آب اند. نگاه آنجا مي نشيند، و نيز انگار در تهي، هنوز چيزها شكل نگرفته اند، هنوز شور آفرينش در گردش است.“ (ص 89)

هيچ هنري عاري از فلسفه نيست. اما “فلسفه“ اگر “هنر“ را به دست عقل رها كند، “هنر“ “آن“ خود را به فراموشي خواهد سپرد و شايد يكي از دلايل رنگ پريدگي و كم خوني شعر معاصر، اسير شدن در بند “فلسفه“ و توجه بيش از حد به “طرز بيان“ باشد.

عاشق آنم كه هر آن “آن“ اوست

عقل و جان جا ندار يك مرجان اوست “مولانا“

/ 0 نظر / 5 بازدید