Homepage صفحه اصلي Send E-Mail تماس با فرشاد Archive آرشيو نوشته هاي قبلي Homepage صفحه اصلي FarshadPlus Weblog , وبلاگ فرشاد مثبت  
Home Page صفحه اوّل

فرشاد مثبت + ?Who is PLUS 
مدير گروه وبلاگ هاي شخصي، يك دانشجو كه سالهاست كامپيوتر مي خونه و به ادبيات، عكّاسي، طراحي سايت، خبرنگاري، اقتصاد، مديريت و چند تا چيز ديگه هم علاقه داره!
دست نوشته ها و خاطرات اش رو همراه با بريدهء روزنامه ها و افكارش در مورد زندگي، عشق، دانشگاه، آينده، مثبت انديشي و ... نوشته

Add to your Favorites

فوتوبلاگ من : My PhotoBlog
I TAKE PHOTOS EVERY DAY

عكسهاي هنري، خبري، لحظه اي
از ايران و تهران

جستجو در تمام موضوعات، مطالب، لينك ها و آرشيو اين وبلاگ

FarshadPlus by Google

.: آرشيو :.
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
امرداد ۸٤
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
تیر ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱
امرداد ۸۱


.: پرطرفدارترين مطالب :.

+ 29 بهمن روز سپندار مذگان، روز عشق ايرانيان شاد باد
+ شب يلدا مبارك
+ تنها راه نجات در دشوارترين لحظات زندگی
+ بياييد به طبيعت برگرديم
+ و آنگاه آسمان غريد و زمين لرزيد : زلزله بم
+ ده جمله كه مردها هيچ وقت حاضر به شنيدن آن نيستند
+ زبان جديد جوانان ايرانی چيست؟
+ شعری از فريدون مشيری
+ نحوه استفاده از شمارندهء پرشين بلاگ؟
+ دسته گل رز زيبا
+ منصرف شدم از مرگ با اتوبوس
+ يك فلش براي عاشقان
+ به عضويّت مديران وبلاگ نويسان شخصي پرشين بلاگ در اومدم
+ دوستت دارم
+ بياييد با هم باشيم
+ داستاني عجیب در مورد زن و مرد!
+ زندگي يك بازي است
+ براي زيستن دو قلب لازم است
+ نحوهء زندگي ِ من
+ و... تصادف كردم
+ و امّا عشق يعني ...
+ چشمانتون رو باز كنيد



.: لوگوهای فرشاد :.
شما به راحتي و آزادانه مي توانيد از اين لوگوها در وب سايت و وبلاگ خود استفاده نماييد:

This is FarshadPlus LOGO 88*31 لوگوي وبلاگ

آرم فلش وبلاگ فرشاد مثبت FarshadPlus Weblog Flash LogoU can't see this flash



براي عضويت در خبرنامه ايميل خود را وارد کنيد (محرمانه مي ماند)


Preview | Powered by FeedBlitz

با عضويت در خبرنامهء اين وبلاگ، از آخرين مطالب ارسال شده حتّي در صورت فيلتر شدن هم از طريق ايميل مطلع خواهيد شد. (بدون اسپم و بدون تبليغ)
آقاي شهردار، جون ِ مادرت نكن!

ميگم آقاي شهردار، جون مادرت ايستگاه هاي جديد مترو رو افتتاح نكن(صبر كنيد حرف آدم تموم بشه، بعد فكرهاي بد بكنيد!) وقتي اين خبر رو تو روزنامه خوندم كه قراره ايستگاه جديد تو مسير مترو افتتاح بشه، موهاي تنم سيخ شد. آقاي شهردار، آقايان رئيس و مدير و مسئولين محترم شهر و شورا و مترو و ... تو را به خدا رحم كنيد! به افراد ِ لاي در مانده رحم كنيد، به پيران، به درماندگان، به جوانان و نوجوانان، به ما قشر ِ تحصيل كردهء متروسوار رحم كنيد و ديگه ايستگاه جديد مترو افتتاح نكنيد.

TehranMetro.com

زياد بيراه نميگم من، اين حرف دل ِ خيلي از متروسواران بيچاره است كه هر روز شاهد وقايع وحشتناكي در مترو هستند. صبح روز 22 آبان ماه 1385 طبق برنامهء هر روز براي رفتن به دانشگاه خودم رو دوون دوون به ايستگاه مترو آزادي رسوندم و خوشحال از اينكه از ترافيك و دود و آلودگي دور ميشم از پلّه هاي مترو به پايين سرازير شدم، نمي دونيد وقتي نسيم خنك اي كه در راه پلّه هاي مترو به صورت آدم مي خوره چقدر كِيف مي كنه كه چه خوبه ما هم مترو داريم. وقتي هم با افتخار كامل كارت اعتباري رو جلوي دستگاه گرفتم و درهاي بهشت به رويم باز شد بيش از پيش خوشحال شدم... امّا همين كه چند پلّه پايين رفتم يكهو رشتهء افكار ِ شاعرانه ام پاره شد! جماعتي كه تعدادشون از شمار خارج بود هم پيش از من همين فكرها رو كرده بودند و از همون دروازه هاي بهشتي گذشته بودند. چشم ها رو بايد شست و جور ديگر بايد ديد؛ ولي هرچي چشم هام رو مالوندم نه تنها از جمعيت كم نشد بلكه اضافه تر هم شد! وقتي صداي بلندگو رو شنيدم كه مي گفت از درهاي قطار فاصله بگيريد با خودم گفتم چقدر آدم بي فرهنگ داريم كه خودشون رو چسبوندند به خط قرمز و حاضر نيستند يك قدم بيان عقب... ولي خوب كه نگاه كردم ديدم نصف قدم هم جا نيست كه كسي جايي بره؛ اين بار ديدم مردم هيچ قصد و آزاري ندارند كه مثلاً براي مردم آزاري در قطار رو با دست نگه داشته باشن، مردم همين جوري لاي درها مونده بودن و درها بسته نمي شد؛ حتّي يك نفر اضافه هم به هيچ كدام از درها نزديك نمي شد ولي همون فشار نفرات قبلي به حدّي زياد بود كه درها بسته نشن؛ صحنهء جالبي بود چون همهء مردم در كنار مأمورين مترو در حال بستن درها بودن؛ با اين همه بيشتر از 5دقيقه قطار تو ايستگاه موند. تو همين فكرها بودم و فكر دير شدن دانشگاه و حيف شدن وقت كه به اين قطار نرسيدم و فكر اينكه الآن قطارهاي بعدي وسط تونل گير كردند و بايد همين جوري منتظر بمونند و به كلّ برنامه هاي مترو فكر مي كردم كه همه به هم متصّل هستند و حتماً تا شب همهء قطارها پشت سرهم 5دقيقه عقب مي افتند... كه حرف هاي ديگران نظرم رو جلب كرد. افرادي كه صندلي براي نشستن گير آورده بودند معلوم بود كه از صبح تو اين ايستگاه زنبيل گذاشتند مي گفتند كه اين 5 اُمي بود كه بازم جا نداشت! اوّل دوزاريم نيفتاد كه يعني چي ؛ بعد فهميدم چند وقته كه اين ها تلاش كردند براي سوار شدن و چون ديگه شكست خوردن ترجيح دادن كمي صبر كنن... آها، قطار بعدي هم رسيد؛ ولي جالبه حتّي جاي درها هم مشخص نيست؛ طوري جمعيت زياده كه كلّ كنارهء مترو آدم وايستاده... ميرم قاطي ميشم! البته ذكر اين نكته ضروري است كه با توجه به تجربيات پيشين، از قبل كيف پول و موبايل رو در جاهاي مناسبي درون شلوارم پنهان كرده بودم! مي دونم كه باور نمي كنيد ولي مي تونيد بيايد ببينيد! (درون شلوار ِ بنده رو نه؛ اين حركات هر روزهء تو ايستگاه ها رو) اين قاطي شدن نتايج خوب و جالبي داره كه به شما هم پيشنهاد ميدم حتماً يكبار امتحان كنيد و با فوايد آن از نزديك آشنا شويد. يكي از اونها كه مي تونم اينجا براتون بنويسم اينه كه چون به مردم وصل شديد (شما فكر كنيد به روح شان!) شما را درسته ورميدارند و مي برند داخل قطار و هرجا هم كه ارادهء جمع باشد (مثل ايستگاه امام خميني) شما را با سلام و صلوات پياده مي كنند! ولي اين اتفاقي بود كه بايد مي افتاد و نيفتاد. بعد از باز شدن درها چون كلاً حتّي جاي سوزن انداختن هم نبود و هيچ اراده جمعي براي پياده شدن نبود، پس حتّي يك نفر هم نتوانست پياده شود! با اينكه من به عنوان يك متروسوار حرفه اي اعلام مي دارم جاي حتّي يك نفر هم نبود، باز هم به مدد مردم و توكّل به خدا به درها نزديك شدم و با نداي هول بده هول بده خودم رو به جريان سپردم، تا حدودي هم به درها نزديك شدم و توي دلم داشتم به افرادي كه روي صندلي ها نشسته بودند و حتّي براي سوار شدن نيم خيز هم نشده بودند، زبون درازي مي كردم كه ديديد آدم بايد خودش عُرضه داشته باشه كه ديدم ذهي خيال ِ باطل! همون طور كه از پيش تخمين زده بودم به جز يك پاي بنده، چيزي از من (منظور عضوي از بنده) از در قطار رَد نشد. دلشوره ام هرلحظه بيشتر ميشد كه الآنه كه با درهاي بسته مواجه بشم. تا اينكه حول و قوهء ديگر مسافران به كمكم اومد و همراه با صداي قرچ قروچ استخوان هايم ، همراه تني چند از ياران (بخونيد 3-4 نفر) موفق شديم از در ِ دوم هم گذر كنيم، امّا غافل از اينكه يك لنگه از پاي بنده لاي در مونده و حتّي يك ذرّه جا نيست كه از بالا هم پايم رو به داخل بكشم! اين شد كه در ِ قطار تلاش كرد تا بسته شود و نشد! ديگه در كار انجام شده قرار گرفته بود؛ نه راه پس مانده بود نه راه ِ پيش. (ماجراي همان ارّه است!) خلاصه چند لحظه اي كه تلاش مي كردم كه پايم يا خودم رو بچرخونم تا به نوعي از در رَد بشم (همچو ديويد كاپرفيلد) مردم هم از بيرون كمك كردند و با فشار ِ پا بنده رو در انجام اين مهم ياري كردند. در با صداي شديدي بسته شد و خدا رو شكر كردم كه قلنج هايم لااقل توسط اين در شكسته نشد... از اين پيروزي سرمست بودم و از اينكه در زمان حركت اين قطار فقط 2 ثانيه تأخير ايجاد كرده بودم به خودم مي باليدم كه در كمال ناباوري ديدم درها دوباره باز شد! چيزي نمانده بود دوباره به بيرون پرتاب بشم و مثل تبليغات بچسبم روي ديوار! اين بار مال ِ من نبود يعني مشكل از من نبود. فهميدم كه بندگان خدا تو بقيه واگن ها هم با هم مشكل من دست و پنجه نرم مي كنند. در حالي كه در همان حالت ِ قوسي شكل (نيم دايره) بين زمين و هوا و مردم داخل و بيرون مانده بودم شاهد تلاش ِ بي پايان ِ مأموران مترو بودم كه واگن به واگن مي دويدند و يكي يكي يا چند تا چند تا مردم رو به تو و بيرون هول مي دادند! امّا اين قضيه چيزي حدود 10 دقيقه طول كشيد، يعني توقف در يكي از شلوغ ترين ساعت هاي كاري مترو؛ بيچاره قطارهاي پشتي چي كار مي كنند؟ و بر صف منتظر در ايستگاه هم لحظه به لحظه افزوده ميشد. داشتم فكر مي كردم اون واگن هايي كه مردم كيپ تا كيپ توش مچاله شدند و فقط مي بينند بدون هيچ دليلي درها هِي باز و بسته مي شن و مترو حركت نمي كنه چه حالي ميشن يا چند بار دكمهء تماس با راننده رو فشار مي دن و اعصاب اون بيچاره رو هم خورد مي كنند. به هر حال و با هر ترفندي بود قطار حركت كرد و اين بار نوبت شنيدن زمزمه هاي و درد و دل هاي داخلي بود. اين صحنه ها هم فيلم گرفتني و جالبند. صورت ها و نفس ها با هم گره خوردن ؛ دست ها و پاها با هم قاطي شدن؛ همه روي هم تكيه كرده ان و قطار با جيغ هاي شديد (شما بخونيد اصطكاك شديد چرخ فلّزي با ريل فلّزي) به پيش ميره ؛ هيچ كس هيچ كسي رو نمي شناسه واسه همين همه خيلي راحت حرف مي زنن، از سياست و مترو و سرقت و فيلم هاي پخش شده و حكومت و نظام! طوري همرو به هم ربط مي دن كه دست سقراط و بقراط رو از جلو بستن! ولي چيزي هست اينه كه هر كسي يه طوري نارضايتي اش رو از وضع موجود اعلام مي كنه، شايد مترو نقطهء عطف همهء فشارهاي اجتماعي است، ديگه هزار جور قبض و ماليات مختلف بايد يه جايي فشارش رو بياره! اين وضعيت همين طور در همهء ايستگاه هاي بعدي هم ادامه پيدا مي كنه (با كمي پس و پيش) ، فشارها به قفسه هاي سينه بيشتر و بيشتر ميشه (شما بخونيد ديگه نفس ها بالا نمياد) و تنها لحظهء شيرين همون وقتيه كه جريان ِ پرفشار ِ مردمي در ايستگاه امام خميني آدم رو از قطار پرت مي كنه بيرون (شايد هم از تخيلات) كي گفته اين آخرشه؟ بيچاره كساني كه تازه دارند مي دوند كه از اينجا به قطار ميرداماد برسند و مي دونم كه ماجراي اونها هم بدتر از اين ادامه پيدا مي كنه...
موقع بيرون اومدن از مترو ؛ آخرين ضربه هم كارش رو مي كنه. تابلويي رو مي بيني كه با تمام پررويي بهت زبون درازي مي كنه و روش نوشته : 1 ميليارد سفر در كمال ِ امنيت و آرامش!!!!!!!!

(اميدوارم روزي مسئولين شهري هم مثل مردم عادي و بصورت ناشناس سوار مترو بشند تا اونها هم تشخيص بدن كه كسي كه اين تابلو رو نوشته يا نمي دونسته امنيت چيه يا آرامش؟!)

حالا شهردار برو بكن! (افتتاح رو مي گم) --> این نامه برای شهردار تهران هم ارسال شده است. ایمیل شهردار تهران : Ghalibaf@Tehran.ir

[Link ] [۱۳۸٥/۸/٢۳] [نوشته هاي اين ماه] [پيام هاي ديگران ()]

به سوی تو می آيم

روی زمین دنبال کسی می گردم
كسي كه هميشه همراهم باشد
مهربان و حلّال مشكلاتم
درمان دردهايم باشد
كسي كه بتوانم به او تمام دردهايم را بگويم...
پس به سوي تو مي آيم
و دردها و خواسته هايم را به تو مي گويم
تو كه از همه مهربان تري
تو كه مهربان تريني

- هفته نامه دوچرخه؛ روزنامه همشهري

به سوي تو مي آيم

[Link ] [۱۳۸٥/۸/۱٧] [نوشته هاي اين ماه] [پيام هاي ديگران ()]

بيشترين جوايز نمايشگاه اختراعات انگليس در لندن براي ايراني ها

سه مخترع ايراني در ششمين نمايشگاه اختراعات انگليس در لندن , بيشترين جوايز و مدال طلاي اين نمايشگاه را در ميان 200 مخترع به خود اختصاص دادند. رضا کهولي , داوود بهمن و ديباچي سه مخترع ايراني بودند که در اين نمايشگاه غرفه داشتند.
"کهولي جايزه دابل گولد" , "بهمن چهار مدال طلا براي چهار طرح از پنج طرح ارائه شده" و "ديباچي تنديس بهترين طرح بين المللي در بخش ساختمان" را در اين نمايشگاه دريافت کردند.
کهولي وسيله نقليه هوايي " ترکيبي از هواپيما , کشتي و بالن " ارائه کرده است.
مهندس داوود بهمن نيز با پنج طرح انرژي پاک , شکستن زنجيره هاي هيدروکربن هاي بلند که تبديل پسمان پالايشگاهها به فراورده هاي نفتي است , افزودني جديد بنزين ترکيبي از آب , الکل و بنزين , افزايش کيفيت قير و آسفالت و طرح ابر " به کسر الف " ساختار دوده با استفاده از نانوتکنولوژي در اين نمايشگاه شرکت کرده است.

مهندس داوود بهمن - فرودگاه مهرآباد تهران

ضمن تبريك به اين عزيزان توجه شما را به چند عكس كه از مراسم استقبال در فرودگاه مهرآباد تهران در تاريخ 5 آبان ماه 1385 تهيه كرده ام؛ جلب مي نمايم:

http://picasaweb.google.com/farshadplus/850804DavoodBahman4GoldMedal

[Link ] [۱۳۸٥/۸/۱۳] [نوشته هاي اين ماه] [پيام هاي ديگران ()]

زندگي مرا چه شده است؟

سوال خوبيه ؛ براي خودم هم سوال خوبيه كه بدونم به چه مسيري دارم ميرم؟ دارم ميرم؟ دارم ميرم؟ اصلاً كجا ميرم؟
نگران نباش فرشاد! بحث پيچيده اي نيست - هرچند كه هميشه از پيچيدگي ها لذّت مي بردي - فقط بايد صبر كني؛ براي يكبار هم كه شده در طول اين زندگاني چندين و چند ساله سعي كن فكرت رو روي يك مسأله متمركز كني ( هرچند كه بازم بعيد مي دونم بتوني!!)
مشكلي نيست؛ باور كني يا نكني مشكلي نيست ؛ فقط يك موضوع ِ كوچيكه ؛ انگار زندگي داره منو با خودش پيش مي بره نه من زندگي رو!؟ خوب اين يعني چي؟ مگه بده كه يكي خود به خود زندگي كنه؟ مگه بده بدون اينكه زياد سختي بكشه يا حتّي اينكه بدونه داره سختي مي كشه يا مگه بده بدون اينكه يادش بمونه كه داره سختي مي كشه ؛ زندگي رو پشت سر بذاره؟ - چي شد -
نه سخت نيست ؛ ولي يه جوراييه. اصلاً نمي دونم زمونه داره زود ميگذره يا دير؟! باور كردنش برات سخته چون تا حالا بهش فكر نكردي - آره تو هم فكر نكردي - گفتي ولش كن بابا مهم نيست ...
چي شده حالا كه يهو يادت افتاد و اينا رو نوشتي ؟ به ماه رمضون امسال ربط داشت - راستي عيدت مبارك - چشم به هم زدي عيد فطر هم رسيد... (اصلاً يادت مياد وقتي قبلاً گشنه ات ميشد ؛ زمين و زمان رو بهم مي دوختي؟حالا چي شده بعد از افطار هم همچين اشتها نداري و فقط از روي عادت مي خوري؟) آره اين فكرهام كه دارم مي نويسم يا دارم مي تايپم يا دارم بلغور مي كنم ... همش مربوط به ماه رمضون امساله! -تو فكر هم مي كردي و ما نمي دونستيم ؟- مگه چي شد كه يادت افتاد ... از سريال هاي 5 تا كانال ِ تلويزيون اينا رو ياد گرفتي يا كلّ ات رو كردي تو قرآن؟ تأثير افطاري خوردن هاي تو خيابون و صلواتي ها و نذري ها است يا تأثير رفتن به نمازخونه و مسجد دانشگاه براي چرت زدن؟ تأثير افطاري درست كردن با بر و بچ كانون هاي دانشگاه بود يا رفتن سركلاس قرآن اجباري براي اينكه ترم آخري؟!؟! از اوّلش گفتم كه پيچيده است؛ اگه سختته باقيش رو نخون يا ننويس! همه جانبه فكر كردم و آخرش چي شد؟ آخرش اين شد كه به اينجا رسيدي و ديدي كه زندگي ات افتاده رو دور تكرار عجيبي كه نمي دوني از كجا شروع شده و تا كجا ادامه داره! حتّي دورهء تناوب اش هم معلوم نيست! اصلاً ترتيب مرتيب هم نداره ... معلوم نيست كِي زندگي خوبه كِي بده؟ چي كار مي كني كه زندگي يهو خوب ميشه ولي فرداش كه بيدار ميشي همه چي بد شده باهات! يا نه همون كار ديروز رو مي كني ولي امروز بدي مي بيني؟
زندگي رو دقيق تر كه نشون بدم شده اين شكلي شده:

زندگي بالا و پايين داره + زندگي سينوسي

حالا چه برنامه اي داري يا مي خواي داشته باشي؟ خودت مي خواي فكر كني يا بازم مي خواي ديگران برات برنامه بريزن؟ از پدر و مادر و دوست و رفقي و نارفيق بگير تا در و همسايه و استاد و راننده تاكسي!! كه هركسي هروقت خواست تو رو از هر راهي كه خودش خواست به سمت ِ مقصد ببره؟ مگه مي دوني مقصد كجاست؟!
بازم فكر مي كنم ؛ بازم مي نويسم ؛ بازم مي تايپم ولي طول ميكشه؛ شايد چند روز ؛ چند هفته ؛ چند ماه؛ چند سال -همين بار هم ببين چقدر طول كشيد تا نوشتم- ميگي چرا؟ چون اكثر وقتم دست خودم نيست؟ نمي دونم كجام يا كي هستم ؛ فقط هستم (شايد فقط همين مهمه؟) براي هميشه و هميشه و هميشه دارم با خودم سر و كلّه ميزنم و با خودم و با درونم حرف ميزنم؛ حرفهايي كه نه ميشه گفت نه ميشه نوشت نه ميشه تايپيد...

[Link ] [۱۳۸٥/۸/٢] [نوشته هاي اين ماه] [پيام هاي ديگران ()]

اطلاعات و آمار سايت از معتبرترين منابع :: More Details and Exact Stats
بازديد جديد:
اگر از طريق موتورهاي جستجو مثل YAHOO، MSN، Google و با كلمات كليدي Keywords:
Farsi, Persian, Eshgh, Photo, photography, pictures, aks, akkasi, poem, Computer, Technology, Professional, Free, Design, Website, Love, Iran, Tehran, dokhtar, BEST, TOP, happy, iranian, pinglish, Penglish, Projects, Programming, Uni, daneshgah, Exam, SMS, Tourism, Irangardi, old Friends, Internet, New, Updated, jadid, Site, PLUS, positive, Digital Camera, Mobile phone, English, Network
پرشين، پرشيا، عكّاسي، قشنگ، زيبا، تكنولوژي، حرفه اي، طراحي، اخبار، مهم، از ايران، ايراني، دختر، بهترين، برترين، شاد، خوشحال، سرگرمي، تفريح، اس.ام.اس، روز، مجله، ارزش، حال، جديد، بروز، وبسايت، برنامه، سفر، ارزان، مجّاني، مفت، تبليغ، تبليغات، قوي، ايرانگردي، جهانگردي، كتاب، جزوه، نقشه، مربوط، بزرگان، جمله، تاريخ، آموزش، کامپيوتر، پروژه، تهران، عشق، دوست، فوتو، عکس، گالري، آلبوم، خاطره، شعر، شب، موزيك، آرامش، پارس، فارس، فارسي، وبلاگ، عكاسي، دوربين ديجيتال، موبايل، اطلاع رسانی، مقاله، پارسي، مطلب، لينك، ارتباط، جواب، دانشگاه، استاد، درس، امتحان، طبيعت، زيبايي، تفكّر، سخن، جملات، دوست، اينترنت، دوستان اينترنتي، جذاب، آخرين، خبر، بلاگ، چرا؟

به اين صفحه آمده ايد، پيشنهاد ميكنم كه از قسمت جستجو (Search Box) در سمت راست وبلاگ براي پيدا كردن دقيق آن مطالب استفاده نماييد.

FarshadPlus+ Shared Items by Google Reader [ Complete page ]
جديدترين مطالب و داغ ترين اخبار كه از سايت هاي مختلف اينترنتي توسط گوگل ريدر فرشادپلاس+ دريافت شده است


استفاده از عکس ها و مطالب با ذکر آدرس http://FarshadPlus.persianblog.ir مجاز است © Copyright 2002 - 2007